تبليغاتX

SIMA NOZARI

سی ما

پنجم آبان 1388

كم است

 


براي ديدنت اين روزها خيال كم است

براي پرسه زدن در هوات بال كم است

 

به ياد حافظ شيراز بودنت خوب است

ولي براي رسيدن به عشق ، فال كم است

 

هزار بار تو اشك مرا در آوردي

براي جرم تو حبس سياهچال كم است

 

رسيدنم به نگاه تو غير ممكن نيست

كه احتمال رسيدن به اين محال كم است

 

قبول كن كه براي دلي كه دلتنگ است

كنار چشم تو چندين و چند سال كم است

 

بيا كمي به خودت فكر كن...ببين كه چرا

برات يك زن زيبا و ايده آل كم است

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

           


| سیما نوذری |

هشتم مهر 1388

"يك سالگی وبلاگم...داره دندون در میاره!"

 

 

گل میشوی که خار شوم روی ساقه ات

نزدیکتر شوم به بیانات واقع ات

 

کمتر غزل بگو که اگر مبتلا شوی

دیگر نمی کنند پزشکان افاقه ات

 

حاضر نمی شوی که امامم شوی و من

شک می کنم به خطبه ی نهج العلاقه ات

 

محکوم می کنی همه ی حرف هام را

همراه با شکنجه و اعمال شاقه ات

 

دارم به شعر می رسم-این بارمدتی ست

دیگر رصد نکرده لبم را مراغه ات

 

وقتی وجود شعر من ازعشق خالی است

هم میزنی خیال مرا با ملاغه ات

 

حتما اشاره ای به من ِ تازه ات بکن

بر تخت رو به پنجره ی تک اتاقه ات

 

باید به جای دیدن هر روز و هر شبت

عادت کنم به دیدن بعضی مواقع ات

 


| سیما نوذری |

یکم مهر 1388

+

 

 

=> => =>


ادامه مطلب

| سیما نوذری |

هفتم شهریور 1388

کاغذی

قسم به"اصل صد و بیست وچار" کاغذی ات

که حلقه بسته به دورم مدار کاغذی ات

 

هنوز زل زده ام به لبم - لبت - به لبی

که رد شد از خم نصف النهار کاغذی ات

 

تو خسته ای و من این را قشنگ می فهمم

میان رعشه ی داد و هوار کاغذی ات

  

شبیه بوسه ای از روی ماه من رد شد!

شبی ستاره ی دنباله دار کاغذی ات

 

کنار پنجره سیگار می کشد دهنت

و فکر می کنی آنجا به یار کاغذی ات

 

شناگری تو در افکار خیس و در عجبم

که در نرفته چرا این زوار کاغذی ات

 

رسیدنم به نگاه تو غیر ممکن نیست

ونیز به نفس ِ بی قرار ِ کاغذی ات...

 

بیا و خیر سرت از قرارمان بگذر

که رفته زیر سوال اعتبار کاغذی ات!

                                                                           ج م ع ه

                                                            ششم شهریورماه هشتاد و هشت

 


| سیما نوذری |

بیست و دوم مرداد 1388

من مي روم كه سبز شوم روي شاخه ها...


| سیما نوذری

هشتم مرداد 1388

1.2.3

۱ -

وضع هواي فاصله ها ابر تر شده!                     

يعني دلم براي تو بي صبر تر شده

از خانه دور مي شوم اما براي من

حتي مسير كوچه مان قبر تر شده

ترديد را كنار بذار و قبول كن

اين روزها فضاي جهان جبر تر شده

شايد به باورش نرسيديم،سالهاست

مادربزرگ قصه يمان ببر تر شده!

از چشمهاي خيس تو معلوم مي شود

وضع هواي فاصله ها ابر تر شده...

۲-

مگر قرار نشد آسمان من بشوي؟

ميان مخمصه تاب و توان من بشوي؟

تو در تراژدي مرگ من چه مي ديدی

كه خواستي تم بي رحم اين رمان بشوي؟

كمي دچار غزل درد مي شوم وقتي

كه تو شكنجه ي روح و روان من بشوي

زبان مادري ام را به خاك بسپارند

تو حاضري كه بيايي زبان من بشوي؟

همان كه بودم و هستم-همان كه مي مانم!

همين كه خواسته بودي همان من بشوي!

تو آمدي كه بماني،نيامدي بروي

اگرچه آمده اي به زيان من بشوي...

۳-

براي خواندن داستاني كه او برايم سرود اينجا كليك كنيد!!!

                                                           شايد كسي به آينه پيوندمان دهد


| سیما نوذری |

چهاردهم تیر 1388

زنبور مي شوم كه لبت را عسل كنم

 

 

تصمیم داشتم که   تو را یک غزل کنم

 وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

 

این یک معادله ست که مجهولهاش را

باید به انزوا بکشانم و حل کنم

 

 کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست

 زنبور می شوم که لبت را عسل کنم

 

راحت کنار می کشم از این بهانه ها

تا شانه های خالی خود را بغل کنم

 

بوسیدنت خلاف قوانین کشور است

بايد عمل به شيوه ي بین الملل کنم

 

من روی خط زلزله ات ایستاده ام

 قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

 

 باید به فکرهای سیاهم جهت دهم

اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

                                                    ی ک ش ن ب ه

                                                          88/4/۱4


| سیما نوذری

بیست و نهم خرداد 1388

مثلث

اسپند دود می کنم   از این حسودها ،

 باید  پناه  برد  به  انبوه  دود ها

 

چشمت زدند،خواستم عاشقترت کنم

  اما  نذاشتند   فراز  و  فرود ها

 

هی فوت می کنم به تن چهارشنبه ها

هی می سپارمت به درختان و رودها

 

از من نخواه مثل تو باشم ‌:"امیدوار" !

باید حساب کرد زیان ها و سودها

 

دیگر شریف نیست تن آدمیت ام

چون نفی می کنند تنم را وجود ها

 

لعنت به روزهای قشنگی که بودنت...

لعنت به بودنی که پس از آن نبودنت ...

 

اسپند دود می کنم اینجا هوا پس است

دیگر بس است...محض رضای خدا بس است

  دارند می برند تو را هم به دورها ...

 

   ۸۸/۳/۲۲       ج م ع ه

                                                              

                                                              


| سیما نوذری |

هجدهم خرداد 1388

تولد

 

اینبار هجده شمع روشن روی کیکی سرد

با دختری که مثل هر شب زندگی می کرد

خرداد امسال از نگاه ابر می افتاد

از این سقوط مرگ آور زنده می شد درد

 

باید تو را پیدا کنم اما کجا امشب؟

احساس یک بیگانه را دارد خدا امشب

درگیر یک دیوانگی بودی که بعد از آن

چشمان تو نوزادهای گریه می آورد

 

تو معتقد بودی به چشمانی که زیبا بود

تو معتقد بودی به یک زن که شکیبا بود

از التماس خوابهای من فرو می ریخت

دندانی از دیوانگی هایی به ظاهر زرد

   هجده خرداد را از همه ی سر رسیدهایم خط زدم ...

 

    


| سیما نوذری |

بیست و ششم اردیبهشت 1388

دو غزل

 

*غزل ۱*       ۱۳۸۸       

چشم وا کن به چشمهایی که بی تو هر لحظه مبتلای تواند
باز هم بر دلم قدم بگذار،کوچه ها گیج ردپای تواند


همه دارند زیر لبهاشان ذکر امن یجیب می خوانند
همه انگار منتظر هستند و فقط در پی دعای تواند


امشب از هیچکس نمی پرسم و خودم خوب خوب می دانم-
شب گنجشکها تلف شده است،همگی تشنه ی صدای تواند


ساعت از نیمه شب گذشت ولی نیمه ی دیگرم به خواب نرفت
خوابها لحظه های عمر منند که همیشه فقط برای تواند


  ملک الموت هم نمی داند چشمهایت چقدر تنهایند
غیبت از بُعد دیگری زیباست،چشمهای تو ماورای تواند


رفته بودی و در نبود تو باز من و تنهاییم غزل خواندیم
گفته بودی که باز خواهی گشت...

 

*غزل ۲*          ۱۳۸۶

رفتن ولی دلیل نبودن نیست ، دنیابرای حجم دلم کم بود
مه درنگاه پنجره می پیچید ، باران اشکهای تو  نم نم بود


رفتن ولی دلیل نبودن نیست،من را جنون عشق تو راهی کرد
چشمم به چشمهای توعادت داشت قلبم ولی همیشه پرازغم بود


اصلا ً دلیل و آیه نمی خواهد ماهی شدیم عاشق هم باشیم
دریا میان چشم تو جاری شد،آن چشمها که چشمه ی زمزم بود


کم کم به درک باغچه خندیدیم کم کم به رسم عشق غزل خواندیم
آن فالگیر گفت که خوشبختیم اما چقدر وقت خوشی کم بود


دور و برم قفس بکشم شاید دیوانگان پرنده بخوانندم
حوا همیشه منتظر مردی هم خلق و خوی حضرت آدم بود


رفتن ولی دلیل نبودن نیست من می روم ولی دل من اینجاست
از دستهات عطر جنون جاریست...


| سیما نوذری |

بیست و هشتم فروردین 1388

نیم دایره!

 

غزل رسیده به اینجا و روزهای بدی ست   

برای از تو نوشتن هوا هوای بدی ست

 

تو نیستی و جهان در نگاه من هیچ است

خدای فاصله ها بی گمان خدای بدی ست

 

جهنم است بهشتی که ساختی در من

غریبه ای که تو را ساخت آشنای بدی ست

 

سیاهپوش توام مهربان رفته ز دست

به جان هرچه غزل گفته ام عزای بدی ست

 

محیط بسته ی درد است و لحظه های کبود

چه حیف شد که صدای دلم صدای بدی ست

 

منی که هرچه تقلا کنم هنوز ...هنوز...

هنوز...هرچه تقلا کنم فضای بدی ست

                                                            



| سیما نوذری |

شانزدهم اسفند 1387

گریه نکن!

 

 

کمی تفاله ی طعنه میان فنجان هاست

و عشق ... وسوسه ای در دل خیابان هاست

 

کنایه از به تو پیوستن است این تقدیر

که هرچه می گذرد بر جهان، از انسان هاست

 

کویر جان من است اینکه عاشقت شده است

  چرا که ابر نگاه تو راز باران هاست

 

تو خیس - گوشه ی ابرت فشرده - گریه نکن!

همیشه فاصله ها قسمت هراسان هاست

 

به خوابهای تو ایمان می آورم هر شب

که خوابهای تو تعبیر این زمستان هاست

 

خدا بزرگتر از چشمهای آدمهاست...


| سیما نوذری |

بیست و چهارم بهمن 1387

یک شعر آیینی...

 

یک نقطه روی مرکز این کاغذ کبود...

ساعت به وقت لحظه ی پروانه در صعود

نمرود آمده است بگوید خدا منم

موسی من ! تو را بسپارم به دست رود ؟!

قرآن بخوان که نیزه تو را دور می کند

از آتشی که خشم خدا کرده است دود

روزی که آفریده شد این خاک ابر خیز

پا می گذاشتی به سراشیبی وجود

محدوده ی نگاه تو یعنی بهشت محض

یعنی خلاصه می کنمت در همین حدود:

مفهوم آب در عطش موج طاقتت

چیزی به جز عروج به دریای دل نبود


| سیما نوذری |

هفدهم دی 1387

لبت عصاره ی دریاست!

 

" لباس آبیِ بر تن! " - نگو فرشته شدم!

فرشته ها  که خیانت  نمی کنند به هم!

بگو برای چه باید به جرم دلتنگی

به رودخانه ی چشم تو التماس کنم؟!

تو اشتباه  بزرگی  شدی و بعد از آن

تمام زندگیم شد سکوت - گریه - قدم...

قسم نخور که هوای دلم بهار نداشت

تبر زدی  به  درختان مهربان دلم

به کوه ها که پناهم شدند خندیدی

و من فسیل شدم لابه لای اینهمه غم

لبت عصاره ی دریاست - رودخانه ی من !

که حرفهای تو جاری ست در میان رگم

بهانه های تو کافیست تا که رفتن را

به روی سینه ی دیوار خانه حک بکنم...

                                                                .تمام.

 


| سیما نوذری |

سیزدهم آذر 1387

عید امسال!

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست

من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!

عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی

بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!

تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم

خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست

قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار

که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!

دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن

تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!

***

بوی باروت می دهد مغزم - در دلم موریانه ها جمع اند

توی شهر دلم چه غوغایی ست،من به تو ارث می رسم یا نه؟!

همه جا رنگ و بوی ابهام است،خبر تازه هم فقط اینکه

چند ساعت گذشته از مرگم...

خانه تبدیل شد به کندویی دیگران دسته جمعی عاشق من

ملکه می شوم به ناچاری لای یک خانه ی مقوا  - نه !

هیچ کس زنده نیست - مغشوشم - بوق اشغال می زند قلبم

بی تو تکرار می کنم با خود : به کسی گفتم عاشقم یا نه؟!

خانه تبدیل شد به خاکستر، دودمانم به باد می چسبد

این جسد قاتلش مشخص بود یا خودم کشتمش خدایا...نه...

دست دریا از آسمان کوتاه ست...

 


| سیما نوذری |

یازدهم آبان 1387

دیوانگی هایت

 

 دلم لرزید و چشمانم غزل خواند وغزل خوان شد

کسی در ابتدای هر چه ویرانی ست پنهان شد

خدا را شکر تردیدی ندارم عاشقم هستی

تو ارزش داشتی وقتی دلم پیش تو عریان شد

مرا این حد و مرز خوبی اما نیست- تنهایم-

به جرم آنچه هر دم خواستم بختم پریشان شد

تو را شیرینی لبخند من از من به یغما برد

مرا دیوانگی هایت که تندیسی پریشان شد

چه پاییز قشنگی بود سرتاسر خزان و برگ

و من عاشق شدم قبل از تو، بعد از آن زمستان شد

 

 


| سیما نوذری |

چهارم مهر 1387

بر ریل های عمر

 

 

یادش بخیر! گشت وگذاری که داشتیم

بر ریل های عمر قطاری که داشتیم

بر چشم های سربی دنیا نشسته است

ته مایه های گرد وغباری که داشتیم

گم شد دلم میان هزاران هزار دل

یادم چه زود رفت قراری که داشتیم

گاهی بهار لای همین سررسیدم است

گاهی خزان میان بهاری که داشتیم

غمگین تر از غروب نشستم به انتظار

زل می زنم به راه فراری که داشتیم

 

شهریور 87


| سیما نوذری |