|
سی ما
هر رفتني رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت
|
گرچه دیگر آرزوهایم سرابی میشود دیدنت در نیمه شب هایم چه خوابی میشود... سایه ات کم میشود از من؟ چه بهتر خوب من! روستای ما برای با تو بودن کوچک است دیگر از یمن حضور تو میان شعرهام هرکسی که عاشقت باشد شبیهم، همزمان تو اگر جای خدا باشی و دست سرنوشت فصل لبخند تو می آیم کمی می ایستم موج اقیانوس چشمان تو غرقم میکند [ سی ام فروردین 1391 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
سلام . راستش این شعر جدید نیست اما گفتم تا تاریخش نگذشته بذارمش ! یک روز سرده سرده سرده ابر و بادی
رفتم کلاس اول و آنجا نبودی
مثل مدادی کوچک و بی استفاده من ذوق میکردم برای اینکه هربار خیلی دلم میخواست که تنها نباشم حالا کلاس دومم ! خیلی بزرگم لطفا بیا عشق خودت را خرج من کن [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
فکر کردی زندگی هر لحظه پا برجاست ؟ نه ! من نشانی دو تا چشم تو را پرسیده ام مادرم دارد مرا با مهربانی میکشد ! بس که بدخواهانمان هی پشت هم بد میکنند باز هم ما در میان دیگران تنها شدیم [ دوازدهم اسفند 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
معذرت میخوام . از همه . که نبودم . وقتی نیستم یعنی خوب نیستم . همیشه نقطه اوج پرنده پرواز است زنی که دکمه پیراهن تو را بسته ست ببین به چشم خودت که چقدر آغوشت اگر هوای نفس هام را کم آوردی هنوز شیطنت دخترانه ای دارم ببین به چشم خودت من الهه ای شده ام [ پنجم بهمن 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
چشمت امامزاده ی سبزیست دورها یک عینک سیاه به چشمان خود بزن منشور چشمهای تو صد طیف رنگی است تنها به سر نیامده صبر من عجول من میروم . بمان تو در آغوش حورها ... [ سی ام مهر 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
هرگز نخواستم که تو غمگین ببینی ام یک دختر ِ حسودَ ِ دهن بین ببینی ام من آن کسی که فکر کنی هست نیستم اصلاً عجیب نیست اگر روزهای بعد چون هیچ چیز مثل تو مستم نمیکند روی غرض همیشه از آن کوچه بگذرم از سطر های بعد غزل گریه میکنم من تیتر روزنامه صبحم و میشود اما نخواستم که تو غمگین ببینی ام ... [ بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
از جای جای این تن خاکی دلم گرفت از اینکه سالهاست ندیدم تو را هنوز از پیله ای که دور خودم هی تنیده ام از بی پناهی ام به تو ... از بی قراری ام بر روی دستهام بریز و خلاص کن ... [ سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
کاش بودی و میشد دوباره بیقراری کنم خنده ات را کاش صندوق پست غریبی گوشه ای دنج بودم که شاید گرچه گفتند که گریه خوب است،مرد بودن به این چیزها نیست سینه ام را سپر میکنم من ، بی مهابا خطر میکنم من با بهشتی که اجبار کردی زندگی میکنم دوزخی که دُور من میشود بعد از اینها تا خدا باشم و حرف حرفم! [ نهم تیر 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
کمی کنار من ای مهربان من بنشین قدم به چشم من و گونه های من بگذار بیا برای تو در این حرمسرا جا هست به چای لب نزدی ... بوسه از دهان افتاد اگرچه میروی و نیستی برای ابد پرنده جان ! برو و هر چقدر اوج بگیر ... تو از کدام نبرد آمدی نمیدانم [ بیست و سوم خرداد 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
بر من بخوان زیارت اهل قبور را هی چنگ میزند تن من مرده شور را با استخوان جمجمه ام دوست میشوند این موریانه ها که فقط طعم شور را... پاشیدی از عصاره دلتنگی ات به من از من گرفت فکر و خیالت شعور را بشکن تو هم شبیه تمام شکست هام ته مانده های لعنتی این غرور را گشتم نبود جز غزل عاشقانه ای انجیل یوحنا و صحف را ... زبور را وحشت تمام خانه ی من را گرفته است در من هدایتی ست که زنده ...به گور را... [ بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
غزلی از سال 88 : در آسمان فقط دو - سه تایی پرنده بود از من به من نصیحت و از تو به تو غرور من زیر پای جاذبه لِه می شدم و تو فردا بیا جنازه عشقم به دوش باد * [ بیستم فروردین 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
خوب من بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست عید امسال ؛ تنگ میچسبم به تن مهربان تنهایی
سال نو همتون مبارک ... یک بیت شعر عیدی بدین
[ بیست و نهم اسفند 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
یک غزل از سال ۸۷ ؛ برای اینکه بی غزلی این روزهام رو به دل نگیرم
می ترسم این بهانه تراشی ها از چشمهای تو بزند بیرون حالا به قول آن که تو را نشناخت آواره ای میان خودت هر شب معلوم می شود که چه خودخواهم وقتی به دستهای تو می گویم: می پرسد از من این قلم پیله یعنی چه اینکه خاطره می سوزد چشمم به خاطر تو چه ابری بود ، می خواستم که همنفست باشم آقای دل ! بدون شما باید یک در میان اسیر خودم باشم [ سی ام بهمن 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
حرفها ؛ مثل چوب کبریتند ، که به آتش کشیده اند مرا بی جهت مثل شمع میسوزم ، شاپرک ها جویده اند مرا به هوای تو آمدم اینجا که کمی نخ دهی به من هرچند همه در جشن بادبادکها مثل هر سال دیده اند مرا روح من یک درخت وحشی بود زیر تیغ تبر نمی رفتم پس تو باور نکن اگر گفتند مثل یک غنچه چیده اند مرا خاک های زمین تمام شدند ، کوه آتشفشان فقط ماند و مطمئناً در آن شلوغی ها از مذاب آفریده اند مرا گرگ ومیشی ست حال واحوالم،نیستی پیش من وخوشحالم بچه جن های چند صد ساله نیمه شب ها مکیده اند مرا از هوای تو آمدم بیرون نفسم بند آمد از دوریت گیج و آشفته ام که انگاری از تنم سر بریده اند مرا ... [ بیست و هفتم دی 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
تو امتداد منی ، هر چه قدر دوری باش خدا نشسته تو را دید می زند نزدیک تو ماهی ات زده از تنگ حوصله بیرون چه کرده است وجود تو آنطرف ترها چه روزهای خزانی گذشت بی باران قلم به جای تو خندید و بغض صفحه شکست صدای یخ زده ای در سرم تقلا کرد بهشت بوی جهنم گرفته بر سر و رووش - هنوز هم در و دیوار این اتاق جسور و هِی به دست خودم می دهند دستی را به این تلنگر بی چشم و رو نمی افتاد و چیز دیگری از اتفاق یادم نیست ...
[ ششم آذر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
سینما بهمن است چشمانت تندی فلفل است احساست شاید و ممکن و اگر هم نه هر دو باید کنار هم باشند گرچه در چشمهای نامحرم با نگاه خودت بگو اینبار [ چهارم آبان 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
سلام ... این ماه وبلاگم دو ساله شد ... تولدت مبارک وبلاگ عزیزم ... بعد از تو دین باکره کامل نمی شود مثل کتاب های خدایی که بعد از این شیرین ترین عصاره ی دنیاست در لبت هرکس که اتهام تو را می کشد به دوش پس با خیال راحت از این صحنه دور شو من سعی داشتم که تو را یک غزل کنم هرقدر هم تلاش کنی در مسیر عشق [ هفتم مهر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
سلام - 1 تو دستهای خودت را به من اگر بدهی ... اگر همیشه بخندی و خنده هایت را اگرچه باعث و بانی شدم مترسک جان! اگر که لطف کنی توی انتخاباتت ... کمی به فکر پر و بال آرزوها باش 2 اصلا دلم می خواهد اینجا را بگردم باید همین اطراف باشد گرچه انگار او با الف آغاز شد حالا ولی نیست با راه حل های زیادی رو به رویم باور بکن سرگیجه دارم بس که گشتم [ هشتم شهریور 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
در روز اول حس تو تنها ترحم ... با اتفاقی ساده دستم را گرفتی باید خیابانهای شهرم را بگردم کم می کند دلتنگی من را مرور ِ این روزها با سایه ام هم فرق دارم چیزی نمی خواهم به جزآرامش محض دنیا که دنیا نیست بی غم ، بی نبودن - از سخت ترین روزهای زندگیم راضی ام . - با تمام وجود آرزو می کردم کاشف الکل بودم /. [ یکم مرداد 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
دارد فقط به خاطر من می رود سفر دارم شلوغ می کنمش: زود ِ زود ِ زود گفتم بمان بدون تو دنیا جهنم است گفتم نرو که گریه امان مرا برید باید به جای ضجّه زدن ها دعا کنم فرصت نداد بیت به پایان رسد و رفت
*سفر ستاره ی دنباله دار بخت من است [ پنجم تیر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |