تبليغاتX
سی ما
سی ما
هر رفتني رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت
قالب وبلاگ
گرچه دیگر آرزوهایم سرابی میشود
دیدنت در نیمه شب هایم چه خوابی میشود...

سایه ات کم میشود از من؟ چه بهتر خوب من!
بعد از این دیگر هوایم آفتابی میشود

روستای ما برای با تو بودن کوچک است
لهجه ی ما هم شبیه تو کتابی میشود

دیگر از یمن حضور تو میان شعرهام
حرف من هم مثل تو حرف حسابی میشود

هرکسی که عاشقت باشد شبیهم، همزمان
مبتلا به لکنت و حاضر جوابی میشود

تو اگر جای خدا باشی و دست سرنوشت
تا به دنیا آمدن هم انتخابی میشود

فصل لبخند تو می آیم کمی می ایستم
تا سبدهایم پر از سیب و گلابی میشود

موج اقیانوس چشمان تو غرقم میکند
بعد از اینها لحظه هایم سبز - آبی میشود ...



[ سی ام فروردین 1391 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
سلام  .

راستش این شعر جدید نیست اما گفتم تا تاریخش نگذشته بذارمش !


یک روز سرده سرده سرده ابر و بادی
رفتی و دیگر پاسخ من را ندادی ...

رفتم کلاس اول و آنجا نبودی
انگیزه ام کم شد برای با سوادی!

مثل مدادی کوچک و بی استفاده
افتاده بودم گوشه ی یک جامدادی

من ذوق میکردم برای اینکه هربار
دست خودت را توی کیفت مینهادی ...

خیلی دلم میخواست که تنها نباشم
اما تو خیلی زود رفتی، مثل شادی

حالا کلاس دومم ! خیلی بزرگم
اصلا ندارم انتظارات زیادی

لطفا بیا عشق خودت را خرج من کن
حتا در این سال جهاد اقتصادی !


[ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

فکر کردی زندگی هر لحظه پا برجاست ؟ نه !
مرگ تنها آرزوی یک دل تنهاست ؟ نه !

من نشانی دو تا چشم تو را پرسیده ام
گرچه سر سخت است چشمانت ولی سر راست ؟ نه !

مادرم دارد مرا با مهربانی میکشد !
به خیالت قتل تنها کار قاتل هاست ؟ نه !

بس که بدخواهانمان هی پشت هم بد میکنند
پس نباید هیچ کار خوبی از ما خواست ؟  نه !

شاید از دیدارهامان کم کنند این روزها   
میشود از عشق یک معشوق آیا کاست ؟ نه !

باز هم ما در میان دیگران تنها شدیم
عشق من ! اما خدای مهربان با ماست . نه ؟!


[ دوازدهم اسفند 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

معذرت میخوام . از همه . که نبودم . وقتی نیستم یعنی خوب نیستم .
با اینکه هنوز خوب نیستم . با یک غزل هستم . فقط به خاطر اینکه بگم هستم . ولی خوب نیستم /.



همیشه نقطه اوج پرنده پرواز است
و عشق ما که پرنده ست دردسرساز است

زنی که دکمه پیراهن تو را بسته ست
همیشه دکمه پیراهن خودش باز است

ببین به چشم خودت که چقدر آغوشت
خدا برای خودم دوخته ست ... اندازه ست...

اگر هوای نفس هام را کم آوردی
هوای پنجره ی رو به باغمان تازه ست

هنوز شیطنت دخترانه ای دارم
هنوز هم رژ لب میزنم و این راز است !

ببین به چشم خودت من الهه ای شده ام
که با تمامی غم ها هنوز هم ناز است .


[ پنجم بهمن 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

چشمت امامزاده ی سبزیست دورها
من هم دخیل بسته ام ات مثل کورها

یک عینک سیاه به چشمان خود بزن
ترسم نظر زنند تو را چشم شورها

منشور چشمهای تو صد طیف رنگی است
یعنی شکسته در حرم ات کل نورها

تنها به سر نیامده صبر من عجول
سر رفته است کاسه صبر صبورها

میخواستی بهشت از آنت شود که شد !
من میروم . بمان تو در آغوش حورها ...
[ سی ام مهر 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
هرگز نخواستم که تو غمگین ببینی ام
یک دختر ِ حسودَ ِ دهن بین ببینی ام

من آن کسی که فکر کنی هست نیستم
عادت نکن همیشه که با جین ببینی ام

اصلاً عجیب نیست اگر روزهای بعد
با دامن ِ اناری ِ چین چین ببینی ام

چون هیچ چیز مثل تو مستم نمیکند
در کوچه های تاکی ِ قزوین ببینی ام

روی غرض همیشه از آن کوچه بگذرم
تا زیر چشمی و سر و سنگین ببینی ام

از سطر های بعد غزل گریه میکنم
راضی نباش اینهمه ننگین ببینی ام

من تیتر روزنامه صبحم و میشود
در قالب لغات و عناوین ببینی ام

من یک زنم و گریه برایم طبیعی است
اما نخواستم که تو غمگین ببینی ام ...    
[ بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

 از جای جای این تن خاکی دلم گرفت
از آسمان و اینهمه پاکی دلم گرفت

از اینکه سالهاست ندیدم تو را هنوز
از این دل مکدر شاکی دلم گرفت

از پیله ای که دور خودم هی تنیده ام
از خانه های محکم و لاکی دلم گرفت

از بی پناهی ام به تو ... از بی قراری ام
از قطره های اشک خوراکی دلم گرفت

بر روی دستهام بریز و خلاص کن ...
از آب های چرکی و پاکی...دلم گرفت ...


[ سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

کاش بودی و میشد دوباره بیقراری کنم خنده ات را
حک کنم بر لبان غزلها انتقادات سازنده ات را

کاش صندوق پست غریبی گوشه ای دنج بودم که شاید
روزگاری ببینم گرفتی دست پر مهر یابنده ات را

گرچه گفتند که گریه خوب است،مرد بودن به این چیزها نیست
طاقتش را ندارم ببینم صورت خیس و شرمنده ات را

سینه ام را سپر میکنم من ، بی مهابا خطر میکنم من
از جهانت سفر میکنم من - زخم های پراکنده ات را ...

با بهشتی که اجبار کردی زندگی میکنم دوزخی که
تا میایی خدا میشوی و میکشانی به خود بنده ات را

دُور من میشود بعد از اینها تا خدا باشم و حرف حرفم!
یادم آمد خدا نیز مرد است ...
پس بگیر از تنم دنده ات را .................................



[ نهم تیر 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

کمی کنار من ای مهربان من بنشین
تویی که روح منی عمق جان من بنشین

قدم به چشم من و گونه های من بگذار
شبیه بوسه بیا بر لبان من بنشین

بیا برای تو در این حرمسرا جا هست
بیا کنار همین همسران من بنشین

به چای لب نزدی ... بوسه از دهان افتاد
برای دلخوشی استکان من بنشین

اگرچه میروی و نیستی برای ابد
ولی عزیزترین میهمان من بنشین

پرنده جان ! برو و هر چقدر اوج بگیر ...
ولی دوباره لب آسمان من بنشین

تو از کدام نبرد آمدی نمیدانم
ولی خوش آمده ای...قهرمان من...بنشین!




[ بیست و سوم خرداد 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

بر من بخوان زیارت اهل قبور را

هی چنگ میزند تن من مرده شور را

با استخوان جمجمه ام دوست میشوند

این موریانه ها که فقط طعم شور را...

پاشیدی از عصاره دلتنگی ات به من

از من گرفت فکر و خیالت شعور را

بشکن تو هم شبیه تمام شکست هام

ته مانده های لعنتی این غرور را

گشتم نبود جز غزل عاشقانه ای

انجیل یوحنا و صحف را ... زبور را

وحشت تمام خانه ی من را گرفته است

در من هدایتی ست که زنده ...به گور را...




[ بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
غزلی از سال 88 :


در آسمان فقط دو - سه تایی پرنده بود
خورشید چشمهای تو در حال خنده بود

از من به من نصیحت و از تو به تو غرور
باشد قبول ، فاصله تقصیر بنده بود

من زیر پای جاذبه لِه می شدم و تو
تنها کسی که آخر بازی برنده بود

فردا بیا جنازه عشقم به دوش باد
عشقی که در نگاه تو خیلی زننده بود

*
دارم به فکرهای خودم فکر میکنم
او ریشه مرا چه جسورانه کنده بود ...



[ بیستم فروردین 1390 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
 

خوب من بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست
من بمانم تو رفتنی باشی ؟ این که اصلا قرار خوبی نیست !

عید امسال ؛ تنگ میچسبم به تن مهربان تنهایی
بی تو تکرار میکنم با خود دل سیاستمدار خوبی نیست...

 


 

سال نو همتون مبارک ...

 یک بیت شعر عیدی بدین

 

 

[ بیست و نهم اسفند 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
 

یک غزل از سال ۸۷ ؛ برای اینکه بی غزلی این روزهام رو به دل نگیرم

 

می ترسم این بهانه تراشی ها از چشمهای تو بزند بیرون
سرگرمی دوباره ی من باشی با صورتی کشیده و گندمگون

حالا به قول آن که تو را نشناخت آواره ای میان خودت هر شب
هر شب که قول می دهی و هر بار با گونه های سرخ و دلی مجنون ...

معلوم می شود که چه خودخواهم وقتی به دستهای تو می گویم:
صبح قشنگی است ! ولی قبلش باید که از خودم بزنم بیرون

می پرسد از من این قلم پیله یعنی چه اینکه خاطره می سوزد
می گویم ای قلم به تو چه اما در دل همیشه خاطره ای مدفون...

چشمم به خاطر تو چه ابری بود ، می خواستم که همنفست باشم
وقتی دوباره آمدی و گفتی : باران نگو ... قشنگ بگو بارووووون !

آقای دل ! بدون شما باید یک در میان اسیر خودم باشم
ممنون که سهم خاطره ها بودید ... از لطف و مهربانیتان ممنون /.


[ سی ام بهمن 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]


حرفها ؛ مثل چوب کبریتند ، که به آتش کشیده اند مرا

بی جهت مثل شمع میسوزم ، شاپرک ها جویده اند مرا

به هوای تو آمدم اینجا که کمی نخ دهی به من هرچند

همه در جشن بادبادکها مثل هر سال دیده اند مرا

روح من یک درخت وحشی بود زیر تیغ تبر نمی رفتم

پس تو باور نکن اگر گفتند مثل یک غنچه چیده اند مرا

خاک های زمین تمام شدند ، کوه آتشفشان فقط ماند و

 مطمئناً در آن شلوغی ها از مذاب آفریده اند مرا

گرگ ومیشی ست حال واحوالم،نیستی پیش من وخوشحالم

بچه جن های چند صد ساله نیمه شب ها مکیده اند مرا

از هوای تو آمدم بیرون نفسم بند آمد از دوریت

گیج و آشفته ام که انگاری از تنم سر بریده اند مرا ...


[ بیست و هفتم دی 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]


تو امتداد منی ، هر چه قدر دوری باش
بیا دوباره به لب های من سکوت بپاش

خدا نشسته تو را دید می زند نزدیک
و کاش من بنشینم کنار دور به جاش

تو ماهی ات زده از تنگ حوصله بیرون
به قصد پرت شدن در حوالی دریاش

چه کرده است وجود تو آنطرف ترها
که کم میاورد از رسم دوریت نقاش

چه روزهای خزانی گذشت بی باران
رسید فصل زمستان تو یواش یواش

قلم به جای تو خندید و بغض صفحه شکست
نذاشت تا بتراشد مرا مدادتراش

صدای یخ زده ای در سرم تقلا کرد
چقدر خیره سری دختر بهانه تراش

بهشت بوی جهنم گرفته بر سر و رووش
شده ست عکس تبسم نکرده ی تو خداش

-

هنوز هم در و دیوار این اتاق جسور
مرا درون خودم می کنند هِی کنکاش

و هِی به دست خودم می دهند دستی را
که می شود به تو خندید، کار من ایکاش

به این تلنگر بی چشم و رو نمی افتاد
بخند ، گریه کن و بی هوا بیفت به پاش

و چیز دیگری از اتفاق یادم نیست ...
و گیج می خورم از لا به لای هر ای کاش ...

 

[ ششم آذر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]


سینما بهمن است چشمانت
 پاتوق یک زن است چشمانت

تندی فلفل است احساست
تیزی سوزن است چشمانت

شاید و ممکن و اگر هم نه
باید و حتما ً است چشمانت

هر دو باید کنار هم باشند
لاله و لادن است چشمانت

گرچه در چشمهای نامحرم
تیر اهریمن است چشمانت

با نگاه خودت بگو اینبار
چشمهای من است چشمانت




[ چهارم آبان 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]

سلام ...


این ماه وبلاگم دو ساله شد ... تولدت مبارک وبلاگ عزیزم ...
سی ما؟ نمی دونم چی شد که تو رو ساختم،
اما حالا که اومدی برای همیشه از بودنت خوشحال باش!


بعد از تو دین باکره کامل نمی شود
خواب زنان حامله باطل نمی شود

مثل کتاب های خدایی که بعد از این
چیزی به انتهای تو نازل نمی شود

شیرین ترین عصاره ی دنیاست در لبت
با تلخی تو زهر هلاهل نمی شود

هرکس که اتهام تو را می کشد به دوش
از دیدگاه حادثه قاتل نمی شود

پس با خیال راحت از این صحنه دور شو
روح تو خسته است که مایل نمی شود...

من سعی داشتم که تو را یک غزل کنم
دیر است...دیر...ای دل غافل ... نمی شود

هرقدر هم تلاش کنی در مسیر عشق
آخر رضایت همه حاصل نمی شود




[ هفتم مهر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
 


  سلام - 
 احساس از آنچه در این شعرها می بینید به شما نزدیکتر است


1

تو دستهای خودت را به من اگر بدهی ...
درخت باغچه ام باشی و ثمر بدهی ...

اگر همیشه بخندی و خنده هایت را
به جای اینکه ذخیره کنی هدر بدهی ...

اگرچه باعث و بانی شدم مترسک جان!
که دل به دست کلاغان رهگذر بدهی

اگر که لطف کنی توی انتخاباتت
علاقه های مرا هم کمی اثر بدهی ...

... کمی به فکر پر و بال آرزوها باش
و سعی کن به زنی خسته همسفر بدهی!



 2

اصلا دلم می خواهد اینجا را بگردم
خود را تو را او را و آنها را بگردم

باید همین اطراف باشد گرچه انگار
او آرزو دارد که دنیا را بگردم

او با الف آغاز شد حالا ولی نیست
حتا اگر کلّ ِ الفبا را بگردم

با راه حل های زیادی رو به رویم
حالا که می خواهم معما را بگردم

باور بکن سرگیجه دارم بس که گشتم
با من میایی یا خودم تنها بگردم ؟!



[ هشتم شهریور 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]


در روز اول حس تو تنها ترحم ...
کم کم فراموشت شدم از روز دوم

با اتفاقی ساده دستم را گرفتی
با اتفاقی ساده تر رفتی شدی گم

باید خیابانهای شهرم را بگردم
شاید که پیدایت کنم در بین مردم

کم می کند دلتنگی من را مرور ِ
عکس العمل های تو در حین تبسم

این روزها با سایه ام هم فرق دارم
حتا دریغ از ذرّه ای نور تفاهم

چیزی نمی خواهم به جزآرامش محض
از زندگی با مرد های دستِ چندم

دنیا که دنیا نیست بی غم ، بی نبودن
دریا که دریا نیست بی موج و تلاطم


- از سخت ترین روزهای زندگیم راضی ام .

- با تمام وجود آرزو می کردم کاشف الکل بودم /.


[ یکم مرداد 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]


دارد فقط به خاطر من می رود سفر
مردی که خواست پُر بکند جای صد نفر !

دارم شلوغ می کنمش: زود ِ زود ِ زود
باید بیاید و نگذارد که این خبر ...

گفتم بمان بدون تو دنیا جهنم است
من حاضرم کنار تو و زیر یک کَپَر ...

گفتم نرو که گریه امان مرا برید
اما نداشت گریه ی من بر دلش اثر

باید به جای ضجّه زدن ها دعا کنم
با جاده ها قرار گذارم که بی خطر ...

فرصت نداد بیت به پایان رسد و رفت
حالا منم و دست سیاهی که زیر در !

 

 *سفر ستاره ی دنباله دار بخت من است   
سفر، پلی که مرا مرد راه خواهد کرد      
سعیدنوذری*    

[ پنجم تیر 1389 ] [ ] [ سیما نوذری ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

*سيما نوذري*

*متولد1370*

*بوشهر*
امکانات وب