لبت عصاره ی دریاست!
هفدهم دی 1387
" لباس آبیِ بر تن! " - نگو فرشته شدم!
فرشته ها که خیانت نمی کنند به هم!
بگو برای چه باید به جرم دلتنگی
به رودخانه ی چشم تو التماس کنم؟!
تو اشتباه بزرگی شدی و بعد از آن
تمام زندگیم شد سکوت - گریه - قدم...
قسم نخور که هوای دلم بهار نداشت
تبر زدی به درختان مهربان دلم
به کوه ها که پناهم شدند خندیدی
و من فسیل شدم لابه لای اینهمه غم
لبت عصاره ی دریاست - رودخانه ی من !
که حرفهای تو جاری ست در میان رگم
بهانه های تو کافیست تا که رفتن را
به روی سینه ی دیوار خانه حک بکنم...
.تمام.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سیما نوذری
