اسپند دود می کنم – از این حسودها ،
باید پناه برد به انبوه دود ها
چشمت زدند،خواستم عاشقترت کنم
اما نذاشتند فراز و فرود ها
هی فوت می کنم به تن چهارشنبه ها
هی می سپارمت به درختان و رودها
از من نخواه مثل تو باشم :"امیدوار" !
باید حساب کرد زیان ها و سودها
دیگر شریف نیست تن آدمیت ام
چون نفی می کنند تنم را وجود ها
لعنت به روزهای قشنگی که بودنت...
لعنت به بودنی که پس از آن نبودنت ...
اسپند دود می کنم اینجا هوا پس است
دیگر بس است...محض رضای خدا بس است
دارند می برند تو را هم به دورها ...
۸۸/۳/۲۲ ج م ع ه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سیما نوذری
اینبار هجده شمع روشن روی کیکی سرد
با دختری که مثل هر شب زندگی می کرد
خرداد امسال از نگاه ابر می افتاد
از این سقوط مرگ آور زنده می شد درد
باید تو را پیدا کنم اما کجا امشب؟
احساس یک بیگانه را دارد خدا امشب
درگیر یک دیوانگی بودی که بعد از آن
چشمان تو نوزادهای گریه می آورد
تو معتقد بودی به چشمانی که زیبا بود
تو معتقد بودی به یک زن که شکیبا بود
از التماس خوابهای من فرو می ریخت
دندانی از دیوانگی هایی به ظاهر زرد
هجده خرداد را از همه ی سر رسیدهایم خط زدم ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سیما نوذری
