*غزل ۱* ۱۳۸۸
چشم وا کن به چشمهایی که بی تو هر لحظه مبتلای تواند
باز هم بر دلم قدم بگذار،کوچه ها گیج ردپای تواند
همه دارند زیر لبهاشان ذکر امن یجیب می خوانند
همه انگار منتظر هستند و فقط در پی دعای تواند
امشب از هیچکس نمی پرسم و خودم خوب خوب می دانم-
شب گنجشکها تلف شده است،همگی تشنه ی صدای تواند
ساعت از نیمه شب گذشت ولی نیمه ی دیگرم به خواب نرفت
خوابها لحظه های عمر منند که همیشه فقط برای تواند
ملک الموت هم نمی داند چشمهایت چقدر تنهایند
غیبت از بُعد دیگری زیباست،چشمهای تو ماورای تواند
رفته بودی و در نبود تو باز من و تنهاییم غزل خواندیم
گفته بودی که باز خواهی گشت...
*غزل ۲* ۱۳۸۶
رفتن ولی دلیل نبودن نیست ، دنیابرای حجم دلم کم بود
مه درنگاه پنجره می پیچید ، باران اشکهای تو نم نم بود
رفتن ولی دلیل نبودن نیست،من را جنون عشق تو راهی کرد
چشمم به چشمهای توعادت داشت قلبم ولی همیشه پرازغم بود
اصلا ً دلیل و آیه نمی خواهد ماهی شدیم عاشق هم باشیم
دریا میان چشم تو جاری شد،آن چشمها که چشمه ی زمزم بود
کم کم به درک باغچه خندیدیم کم کم به رسم عشق غزل خواندیم
آن فالگیر گفت که خوشبختیم اما چقدر وقت خوشی کم بود
دور و برم قفس بکشم شاید دیوانگان پرنده بخوانندم
حوا همیشه منتظر مردی هم خلق و خوی حضرت آدم بود
رفتن ولی دلیل نبودن نیست من می روم ولی دل من اینجاست
از دستهات عطر جنون جاریست...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط سیما نوذری
